پیرمرد پر از دردی درونم نشسته است.گاه به سختی می گرید و پاهایش می لرزد و تاب ایستادن ندارد. اینجور مواقع مجبورم راهنما بزنم و بکشم سمت راست بلوار، اتوموبیل را نگه دارم ، سرم را روی فرمان بگذارم و گریه کنم....بی محابا ...از آن شب، آن شبِ پنج حرف حقیقت پیرمرد آمده است و من سنگینی ژولیدگی صبرش را با خو
برچسب:
نویسنده: رضا یزدانی
تاريخ: دوشنبه
22 خرداد
1396 ساعت: 14:58