پیرمرد پر از دردی درونم نشسته است.گاه به سختی می گرید و پاهایش می لرزد و تاب ایستادن ندارد. اینجور مواقع مجبورم راهنما بزنم و بکشم سمت راست بلوار، اتوموبیل را نگه دارم ، سرم را روی فرمان بگذارم و گریه کنم....بی محابا ...از آن شب، آن شبِ پنج حرف حقیقت پیرمرد آمده است و من سنگینی ژولیدگی صبرش را با خو پشت هیچستان جایی است...
اعتراف میکنم به رمضان امید بسته بودم....منتظر بودم بیاید منتظر بودم پنجره را باز کنم و نسیم خنک باصدای دعای سحر مسجد بیاید داخل....نفس بکشم.... سبک شوم...و اعتراف تر میکنم دلم برای تو تنگ شده است....برای تو کنار سفره سحری ام....برای دستانت وقتی حنانه را لمس میکرد.... دلم برایت خیلی وقت است تنگ شده ا پشت هیچستان جایی است...